تبليغاتX
...رخسارش
به وبلاگ رضا خوش آمدید
درامد واقعی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:35  توسط رضا | 

وصیت نامه:

 

روزیکه اینو میخونین شاید دیگه مرده باشم...

از همه چی خسته شده...خودم رو کشته باشم...!

 

دنیا با این بزرگیهاش نداره جایی واسه من...

خدا بهم میگه رختتو بردار و بکن!

 

دیگه توانی ندارم برا پیمودن راه...

هر چقدر زودتر بمیرم دیرتر میفتم توی چاه!

 

میدونم از مردنم هیشکی غمگین نمیشه...

رو قبر من تف میکنن روحم داره زجر می کشه!

 

این شعر بی وزن و اساس تنها واسه مردنمه...

من میدونم جشن و سرور بخاطر مرگ منه!

 

هیچکس منو دوسم نداشت...

هیچوقت کسی منو نخواست...

اگه کسی منو میخواست...

دلیل محکمی نداشت!!!

 

 همه دم از عشق می زدن...

ولی ما که عشق ندیدیم!!!

فقط توی زندگیمون ...

طعم بدبختی چشیدیم!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:5  توسط رضا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:33  توسط رضا | 
 

 

    رمضان آمد رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:48  توسط رضا | 
 

 

سلام چشم انتظارم

نوشته هایت را خوانده ام نگو که ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:55  توسط رضا | 




دلم تنگ است


دلم چون برگهای زرد پائیزی پر از درد است


صدای خش خش برگان


به همراه تپیدن های قلبم می شود آغاز


و من تنها تر از تنها


به مرگ برگهای سبز می گریم






بنام خدا

سلام به رضای عزیزم...

نیم ساعت پیش بهت زنگیدم...سر کار بودی...

دلم برات تنگ شده بود...پیشم نبودی...

اون ادکلنی که بهم داده بودی رو به تنم زدم...

بوش فضای اتاقمو معطر کرد...

دلم بیشتر برات تنگ شد...

بغض غریبی تمام وجودمو گرفته بود...

اما...نمیتونستم کاری کنم...

فردا سالگرد 2 تا داییام هست...

همه رفتن...من خونه تنها موندم...

حوصله هیچ کسیو ندارم...

از شلوغی...از آدمها بیزارم...

نمیخاستم برم...اما مامان و سارا اینقد اصرار کردن...وگفتن تنهایی میخای چیکار کنی...

بیا...همه اونجا هستن...

بعد سارا یهو گفت:میخای خونه باشی برا آقا رضات گریه کنی...

سارا اینقد اصرار کرد که کمی راضی شدم...

با خودم تو خلوتم حرف زدم...گفتم:برو یخورده حالو هوات عوض بشه...

بسته تا کی میخای غمگین باشی...

گفتم:پس صبر کنین من برم حموم بعد با هم بریم...

تو حموم همش با خودم میگفتم...آخی امشب یخورده میخندم...

خوش میگزره...همه هستن...

خاله...دختر خاله...دختر دایی و....

از حموم اومدم بیرون...همه منتظر من بودن...

سریع آماده شدم...

تو حیاط منتظرم بودن...هی صدام میکردن..بیا دیگه...

زود باش...شب شد...

یهو یاد رضا اومد به سراغم...

دلم براش تنگ شده بود...

پشیمون شدم...میخاستم با خیالات رضا امشب تنها باشم...

لباسمو در آوردم...رفتم بیرون...گفتم من نمیام...

حوصله ندارم...شما برین...

سارا اومد بالا و لباسهامو آورد گفت:باید بیای...

جون ماهان بیا...خوش میگزره...

میخام بریم عباس آباد...

گفتم :اصرار نکن...

بعد هر کدومشون یه چیزی بارم کردن رفتن...

سریع به رضا زنگیدم...

الان دلم خیلی براش تنگه...

راستی فردا شب عقد کنون دوستمه...

بهاره و مجید...که با هم دوست بودن...به هم رسیدن...

خونشون هم تو کوچمونه...حوصله عروسی هم ندارم...

نمیدونم برا فردا شب چه بهونه ای بیارم نرم...

فکر نکنم بابا اجازه بده نیام...

میدونم الان فردا شب یه گیر عجیبی میدن...

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

یواش باید برم...

میرم با عکسهات حرف بزنم...

دوستت دارم...

دوستم داشته باش...

راستی خیلی سخته عشق و محبت رو گدایی کنی...

یه عاشق...یه دیوونه...به عشق و علاقه معشوقش نیاز داره...

اما معشوق ما...

مواظب خودت باش...

التماس دعاااا


                                                                                                         امضاء....
                                                                                                           عاشق دیوونه...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:26  توسط رضا | 
گدای عشق





بنام خدا...

سلامی گرم از یه دل خسته...از یه رنج کشیده...از یه عاشق دلسوخته...به همه شما دوست های عزیز

و مخصوصا سلامی شیرین به بهترینم...عشقم...رضا ...

امروز اومدم مثل همیشه بنویسم...مثل همیشه...حرف زیاد دارم...
از بس مثل دیوونه ها تو تنهاییام با خودم تکرارشون میکنم خسته شدم...
اومدم اینجا بنویسمشون...
نمیخام کسی به حالت ترحم باهام رفتار کنه...

همیشه شروع سخته...اما بعد اینکه یخورده نوشتی همه حرفها یادت میاد...

هفته ی قبل 3شنبه رفتم پیش روان شناس...
به خدا روز به روز حالم داره بدتر میشه...
کسی نمیفهمه منو...کسی درد منو نمیدونه...
از گریه های هر روز و هر شبم خسته شدم...

رفتم پیش آقای حیدری...گفت:خوب دخترم برا چی اومدی اینجا؟!!!!

گفتم 2 سال با یکی دوست شدم یعنی در واقع عاشقش شدم...
همه چیزو گفتم...گفتم رضا باهام چطور رفتار میکنه...
گفتم:هدف رضا چیه؟
گفتم دلیل این رفتارهاش چیه؟
گفتم نمیتونم فراموشش کنم...
همه اینها رو با گریه گفتم...
داشتم داغون میشدم...
بهم گفت:افسردگی شدید داری...
بهم گفت:دچار جنون عشقی شدی...
بهم گفت...بهم گفت...

خدا خیلی چیزها گفت...
گفت:اگه بخای اینجور ادامه بدی از بین میری...

گفت:با این حالت باید پیش روان پزشک بری...
باید بهت قرص های آرام بخش بده...

از من شماره خونمون رو خاست...
گفت:وضعت خرابه...باید به خانوادت بگم...
گفتم:به هر کی میخای بگو...به پدر..مادر...
هیچکی نمیتونه کمکم کنه...
از هیچ کی نمیترسم...

کلید همه دردهام دست یه نفره...

گفت:فراموشش کن...خیلی راحت این حرفو به زبون آورد...
با گریه...با صدای لرزان و بلند گفتم...کسی این حرفو بهم میزنه میخام بکشمش...

آقای حیدری خودشو جمع و جور کرد و کمی متاسر شد...

گفت:با گریه هایی که میکنی من نمیتونم کمکت کنم...
گفتم:نیومدم اینجا بهم بگی فراموشش کن...

اومدم تا گریه هام کمتر بشه...

شماره رضا رو از من خاست...
اول گفتم:نمیتونم بدم...میترسم ناراحت بشه...

گفت بده باهاش کار دارم...منم دادم...

به خدا خستم...حوصله هیچ کسیو ندارم...

2سال شب و روزم گریه...

رضا خستم....وقتی میبینم با این حال و روزم باهام اینطوری رفتار میکنی...

به خدا بدتر میشم...دیگه بریدم..نابودم به خدااااااااااااااااااااااا

میدونم تو هم حالت خوب نیست...میدونم به خدا میدونم....
سرم داره میترکه...

بهم گفتی از زن متنفری....دلیل رفتارهاتو اینطور ثابت کردی...

چند روز دارم فکر میکنم...میخام از خاستم بگزرم...

البته نه قلبن...تو قلبم...تو رویاهام با خیال روز وصال طی میکنم...

فقط بخاطر اینکه میخام خوشحال ببینمت...

من دوستت داشتم...دارم.. وخاهم داشت...
تو عشقمی...بخاطر همین میخام خوشحال باشی..چون دوستت دارم...
چون برام مقدسی...

آدم هیچوقت حاظر نیست عزیزشو آزار بده...

آره ...دیگه نمیخام به ازدواج با منه بد بخت فکر کنی...نمیخام...

میخام با رویاهایی که برام ساختی زندگی کنم....

سهم من از تو دلتنگی بود...

سهم من از تو تنهایی بود...

سهم من از تو گریه بود...

سهم من از تو جنون بود...

رضا تو چه باشی پیش من...چه نباشی...حال و روز من همینه...

میخام از قفسم آزادت کنم...بپر برو به آرزوهات فکر کن...

برای رسیدن به هدفت تلاش کن...

منم با یاد آرزوهام اشک میریزم...ذره ذره مثل شمع میسوزم و آب میشم...

به خدا دیگه راضیم...

چون میخام خوشحال ببینمت....

میخام پیشم باشی...تا وقتی...

همه چی اطرافم آزارم میده...

تو خیابون دخترهارو میبینم...میبینم وقتی میخندن...خوشحالن...با دوستاشون میرن بیرون...

داغون میشم...

دوستامو میبینم به عشقشون رسیدن...داغونم...به امام رضا قسم داغونم...

خستم..از همه چی...

دیشب همه رفتن عروسی...من خونه موندم...

بابا گفت:مهسا تو چرا نرفتی؟!!!

گفتم:حوصله ندارم...حوصله شلوغی ندارم...

به خدا وقتی تو چشمای بابام نگاه کردم...از خودم متنفر شدم...

چرا دارم این بیچاره هارو آزار میدم...

با ناراحتی گفت:چرا بابا؟؟؟...

گفت:میخای من نرم...گفتم:نه برو...

میخام تو تنهاییام بمیرم....
تا حالا همه بهم میگفتن دیوونه...
از خواهر آقا رضا گرفته...تا....

حالا هم که از نظر روان شناسی دیوونه منتخب شدیم...


                                               آخر یه روز دق میکنم فقط بخاطر تو
                                               دنیا رو عاشق میکنم فقط بخاطر تو

                                               شب به بیابون میزنم فقط بخاطر تو
                                               رو دست مجنون میزنم فقط بخاطر تو

                                                     تو نمی خوای بیای پیشم
                                                     من ولی سر زنش میشم

                                                       به من تو میگی دیوونه
                                                      جملت به یادم میمونه...


وقتی بهش میگی با تک زنگ هات جون میگیری...

وقتی میدونه حال و روزتو...

اما باز هم اذیتت میکنه...

دیگه چی باید بگم...

فقط میگم دوستت دارم...

آره دوستت دارم...جمله ای هست که خیلی وقته به زبون نیاوردیش...

عیبی نداره...میگزره...

من همه چیزو میسپارم به خدا...

ازش میخام خودش همه چیرو درست کنه...

ازش میخام عدالت رو رعایت کنه...

رضا نمیخام از پیشم بری...

میخام مثل قبل روم تعصب داشته باشی...

میخام وقتی میرم جایی ازت اجازه بگیرم...

میخام برام مهربون باشی...

میخام برات مهم باشم...


حرف زیاد داشتم که بنویسم...اما سرم درد میکنه...

دیگه حوصله نوشتن ندارم...


رضا من فقط ازت مهربونی میخام...نه از روی ترحم...نه از روی دلسوزی...

میخام قلبن بهت محبت کنی...

میخام پیشم باشی...

چیز زیادی ازت میخام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیخام ناراحت ببینمت...
میخام وقتی دلم برات تنگه پیشم باشی...

میخام وقتی دارم بخاطر تو و عشقت اشک میریزم کنارم باشی...

دوستت دارم بهترینم...

میدونم دوستم داری...منو ببخش...

مواظب خودت باش...

با بای مهربونم...


                                                                                                                امضاء....دیوونه...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:51  توسط رضا | 



فرياد از زندگي...

        فرياد از جواني...

               فرياد از بدبختي...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:13  توسط رضا | 




از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش

 برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم

 سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم . تو مرا

به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه

تلاش کن اگر طاقت اشکهایم را نداری . در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر،

 زیرا که من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را که از هم

جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی

آسمان خوشبختی ها روانه کردم چه شبها که تا سحر به یادت با

گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ...

مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم








سلام رضا جونم...

خوبی عزیزم...

مثل همیشه شرمنده مهربونیاتم...شرمندتم....

23 و 24 خرداد روز خوبی برای هر دومون بود... 



بچه ها اومدم به همه بگم که رضا جونم خیلی مهربون و دوست داشتنیه....

خیلی خیلی....دوستش دارم....

نمیدونم چی باید بگم...فقط از خدا میخام بهت شادی و سلامتی بده...

آرزو میکنم تو زندگیت موفق و سربلند باشی...

بخدا نمیتونم کاری بکنم...من خیلی بد و بی معرفتم...

هنوز بیقرارتم...

هنوزم مثل همون عاشق دیونه دوستت دارم...

به خدا روزی نیست چشمام بخاطر تو نباره...

هیچی این دنیا برام ارزش نداره جزء حضور تو...

رضاجونم داغونم...به خدا...حد اقل تو ناراحت نباش...

شاید من کمی آروم بشم...

مرگ من...خودتو اذیت نکن عزیزم...

طاقت غم و غصه های تو رو ندارم...

تورو خدا کاری کن چشمام دیگه نبارن....

چشمای ناز رضا جونم هم نباید بباره...

بفکر خودت باش.... رضا جونم...

من باعث شدم تو از هدفت...از آرزوی چند سالت دور بشی...

منو ببخش مهربونم...

من دوستت دارم عزیزم...

رضا جونم میخام شاد باشی...بخندی....

به امام رضا قسم وقتی میزنگم میبینم صدات گرفته به خدا اشک تو چشمام جمع میشه...

رضا جونم چند روزه میزنگم...همش ناراحتی...

بخدا دلم داره میترکه...

به امام رضا قسم بعد اینکه قطع میکنم چشام پر اشک میشه...

بخدا دروغ نمیگم...

الانم چشمام داره میباره...

مرگ من...ناراحت نباش...بخند...

من دق کردم از بس تو رو ناراحت دیدم...

شاد باش...بخدا دارم دووینه میشم...

میخام دفعه بعد که زنگیدم خوشحال باشی...

مثل قبلنا...

قول بده عزیزم...

نه اینکه فقط میزنگم به زور بخندی و خوشحال باشی...

تو رو خدا نه...عذاب وجدان داره خفم میکنه...

از صمیم قلبت خوشحال باش...بخاطر آینده حال رو خراب نکن...

چند روز پیش ناخوش بودم...من و مامانم دراز کشیده بودیم... بغض گلومو گرفته بود...نتونستم خودمو کنترل کنم...مامان داشت موهامو نوازش میکرد... یهو بغضم ترکید...به مامان گفتم من رضا رو بیشتر از تو و بابا دوست دارم... یعنی فقط رضا تو قلبمه...فقط اون تو دنیا برام ارزش داره...دوستش دارم...

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

این آهنگو تقدیم میکنم به بهترینم...عشقم..امید و آرزوهام...


میدونی دوستت دارم عزیز من

بیا تو بشین کنار دل من

اگه تو بریو تنهام بزاری

دیگه من چیزی تو دنیا ندارم

آخه تو امید روزهای منی

اگه تو نباشی من هم میمیرم

با تو بودن همیشه آرزومه

اگه تو باشی کنارم چی میشه

میدونی میمیرم من بدون تو

اگه تو بخای منو جا بزاری

دیگه این دنیا واسم جا نداره

آخه تو دلیل بودن منی

آره تویی که تو کلبه ی دل منی

تویی که مرضو تفسیر درون منی

ولی رفتی تو از پیش من

منم هرشب زیر آسمون سیاه

ستاره های زیاد درد و دل دارم با خدا

میگم خدا عشقمو برگردون به من

یا که خاطره هارو ببر از یاد من

آخه عشق درد داره

رازه تلخ داره

شب و روزم فرق داره

میدونی دل تو دلم نیست واسه تو

کجا برم ندارم طاقت بی تو

میدونی دلم اسیر نگاته

اگه تو نباشی قلبم میگیره

میدونی دوستت دارم عزیز من

بیا تو بشین کنار دل من

اگه تو بری و تنهام بزاری

دیگه من چیزی تو دنیا ندارم

آخه تو امید روزهای منی

گه تو نباشی من هم میمیرم

باتو بودن همیشه آرزومه

اگه تو باشی کنار من چی میشه


دوستت دارم عزیزم...بفکر سلامتیت باش...

با بای رضا جونم...

مواظب خودت باشیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

لبخند یادت نره...مرگ مسی...

خدا نگهدارت باشه رضا جونم...


یا حق...


تقدیم به عشقم...


و یه قطــــــــــــــــره از خــــــــــدای
تو یه هدیـــــــــــــــــــه از خــــــــــــــدای واس منـــــــــــو شبهای بی کســــــــــــــی
تـــــــــو همون بودی که من خوابـــــــــــش رو دیدم
تـــــــــو همونـــــــی که میخوام بـــــــــراش بمیــــــــــــــــرم
با رفتنـــــــــــــت غـــــــــــــــــم می شه شــــــــــــریک قلبـــــــــــــم
دلم خودکشی میکنه خودش رو دار میزنه پای چوبه دار اسم تورو فریاد میزنه
قول با تو بــــودن رو فرشتـــــــــه ها میــــــــــدن نــــــــــــــــــــــــــدا
خــــــــــدا نکنـــه برســــــه اون لحظــــــــــــــــــــــــــــه ودا
آره پـــرپـــــــر می شم واسه طنین ناز صدات
توی این شهر غریـب شدم آواره نگـات
بی تو دلــــــــــم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــوای غربـــــــــــــــــــــــت داره
آره گلــــم حتی اشکـ هـــــــام باهات حــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف داره
تو همون فرشتـــــــــــــــه ای از جــنس آدم
تو واسم نشـــــــــــــــونه از خــــــدای عالم
تو همـــــــــــــــــــــونی که توی خنـــــــــــدهام شـــــــــــــــــــریکی
توی دردو غصـــــــــــــــه هام واســـــــــم طبیبــــــــــــــــــــــــــــــی 
تو همـــــــــــــون روئیــــــــــای پاکی که توی شبهــــــــــــــــای منی
تو یه قطــــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــــــدای
تو یه هدیـــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــدای
قلــــــم بنویســـــــه من هم میگـم  آرزوهامـــــــــــو با اون 
 من میمیــــــــرمو زنده میشم واســـــــــــــه عشقمــــــــــــــــــون
 اگه قیامــــــــت  بشه حتی دنیـــــا بینمون نزار ثانیه فاصله بشه بینمــــــــون
نفــــــــرین به روزگـــــــــــار اگه بخواد تـــــــــــــو رو ازم بگیـــــــــــــره
خـــــــــدا رو پیشونیــــــم اسم تـــــو رو نوشــــــــــــه
 تو همــــــــــــــون بودی و هستــــــــــی که میخوام براش بمیـــــــــــــــــــــــــرم
از خـــــــــــــــــدا میخوام همیشـــــــــــه پیش  تو آروم بگیــــــــــــــــــــــــــــــــرم
تو واســــــــــــــــم دنیـــــــــــای عشقـــــــــــــــــی 
کــــــــه توی تمـــــــــــوم لحظــــــــــــه های منــــــــــی
تازه میشـه روح و جونـــــــــــــــــــــــم وقتـــــــــی که تو  پا به پامـــی
از خـــــــــــــــــدا میخوام که همیشـــــــــــــــــه کنــــــــــــــار تو بمونـــــــــــــــــــــــم
پروانـــــه باش شمــــــــع میشــــــــــــــــم تا به پای تو بســــــــــــــــــــــوزم
وقتــــی چشمـــــات گریه داره آرزومــــــه  که بمیــــــــــــــــــرم
کاش بودم کنارت ای گــــــــل تا دستاتو بگیــــــــــرم
تو یه قطــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــدای
تو یه هــــــــدیه از خــــــــــدای
تــــــــــو یـــــه قطـــــــــــــــــــــــره از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای
تـــــــــو یـــــه هدیــــــــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای



بابای...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:36  توسط رضا | 
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر میزنم تا همیشه پاینده باشی...



پــــــــــــــايـــان....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 13:20  توسط رضا | 


 به نام خدا



سلام  به مسي


سلام به همه كسايي كه نظر خصوصي ميذارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  نكنين اين كارا رو....



بابا اين عكس را بچسبين نظر خصوصي ميدين اين چين؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟  تاييد كردم خونده بشن

اين هم چندتا عكس ماك جنگي!!!!!!!!!!!!!!









جون داداش حال كردين؟؟؟؟؟




جنگي  جنيگه ....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:28  توسط رضا | 
 

به نام خدای مهربان ...

 

سلام و سلام مسي جونم

 

 

عصر ايران - فاطمه رجبي تنها زن رانندهء كاميون در ايران است كه تمام خطرات اين شغل را به جان خريده تا تنها انحصار مردانهء رانندگي ترانزيت در ايران را بشكند.

به گزارش عصر ايران (asriran.com)، او به همراه همسرش هفت سال است كه در جاده‌هاي داخلي و خارجي به حمل بار مشغول است.

به گفتهء ءخودش رانندگي در جاده‌ها، سفر كردن و علاقه به همسرش كه راننده است مهم‌ترين عواملي بود كه باعث شد او نيز رانندهء كاميون شود.

متن كامل گفت و گوي او را با روزنامه سرمايه در ادامه مي خوانيد:

خانم رجبي! چند سال داريد؟

بين 40 تا 50 سال.

چند سال است كه رانندهء تريلي هستيد؟

حدود شش سال.

چرا ماشين سنگين را براي رانندگي و كار انتخاب كرديد؟

به رانندگي و سفر در جاده علاقه زيادي داشتم و به همين دليل به رانندگي با كاميون علاقه‌مند بودم.

البته با توجه به اين‌كه همسرم حدود 30 سال است كه در اين شغل فعاليت مي‌كند و من در طول اين مدت از او دور بودم تصميم گرفتم براي كم‌كردن اين فاصله وارد اين كار شوم. در حال حاضر با هم در يك كاميون ولوو رانندگي مي‌كنيم. البته سه سال پيش تنها رانندگي مي‌كردم و شوهرم پشت سر من در يك كاميون ديگر بود كه پس از مدتي به دليل نامساعد بودن شرايط مالي زندگي يكي از كاميون‌ها را فروختيم.

اعضاي خانواده مخالفتي با رانندگي شما نداشتند؟

همسرم به هيچ‌عنوان مخالف رانندگي من با كاميون نبوده و نيست. البته همسرم هيچ‌گاه به فكرش هم خطور نمي‌كرد كه روزي وارد اين شغل بشوم، سرانجام به خواست خدا همت كردم و با علاقه و پافشاري بسيار موفق به گرفتن گواهينامه پايهء يك شدم.

همسرتان در گرفتن گواهينامهء پايهء يك كمكي به شما كرد؟

البته پس از اين كه شنيد من موفق شدم گواهينامهء پايهء يك بگيرم خيلي تعجب كرد. او فرصت آموزش رانندگي پايهء يك به من را نداشت و يا هروقت از او براي آموزش درخواست كمك مي‌كردم به بهانه‌اي شانه خالي مي‌كرد. سرانجام تصميم جدي گرفتم و پس از چند جلسه تمرين فوت و فن كار را ياد گرفتم، البته از قبل چون در كنار شوهرم بودم و رانندگي او را از نزديك مي‌ديدم با اين كار كمي آشنا بودم.

براي گرفتن گواهينامه چند بار در آزمون شركت كرديد؟

بار اول چون دست‌پاچه شده بودم قبول نشدم، اما بار دوم سرهنگ راهنمايي و رانندگي پس از پايان امتحان عملي به من گفت تو قبول شدي ولي ما مجاز به پذيرش تو نيستيم چون آقايان اين‌جا 30‌يا 40 بار مي‌آيند و مي‌روند و قبول نمي‌شوند، اگر قرار باشد دفعه دوم امتحان شما را قبول كنيم و گواهينامه بدهيم مي‌گويند پارتي‌بازي شده و صداي همه درمي‌آيد.

سرانجام بار هشتم قبولم كردند. يادم مي‌آيد هر روز كه براي آزمون به منطقهء پايهء يك رانندگي مي‌رفتم حدود 400 نفر مرد براي رانندگي در هر روز شركت مي‌كردند و من تنها زن شركت‌كننده در آزمون بودم، حتي در كادر اداري راهنمايي و رانندگي نيز كارمند زن حضور نداشت.

زمان امتحان هشتم دو نفر سرهنگ كنار دستم بودند و باور اين مساله براي آن‌ها بسيار مشكل بود كه من در آزمون پايه يك شركت كنم.حتي آن روز رييس آزمون رانندگي پايهء يك هم در كنار من نشست و از نزديك رانندگي‌ام را با تعجب تماشا كرد.

افسران راهنمايي و رانندگي از من مي‌خواستند كه تندتند دنده بگيرم و در سرازيري‌ها خيلي به من سخت گرفتند تا شايد از آزمون صرف‌نظر كرده و پشيمان شوم، اما من سماجت به خرج دادم به حدي كه كف دستم از شدت دنده عوض كردن زخمي شد.

مكانيكي هم بلدي؟

نه! آنچنان سررشتهء فني ندارم. تا حدي به پنچرگيري و زنجير بستن در يخبندان واردم.   

تا حالا تنهايي سفر كرده‌اي؟

هيچ‌وقت تنهايي سفر نكرده‌ام. من و شوهرم هميشه پست سرهم حركت مي‌كنيم. معمولاً 150 متر جلوتر از شوهرم رانندگي مي‌كردم. برخي مواقع هم در جاده توقف مي‌كردم تا شوهرم خودش را به من برساند.

تا به حال تصادف كرده‌ايد؟

به هيچ وجه تصادف نكرده‌ام. حتي در طول 23 سالي كه رانندهء ماشين‌سواري هم بودم يكبار هم تصادف نكرده‌ام.

چندبار جريمه شده‌ايد؟

فقط يكبار، آن هم با ماشين سواري در مسير ويژهء طرح ترافيك، چهار هزار تومان جريمه شدم.

البته قصد تخلف نداشتم و واقعاً از طرح ترافيك در مسير اطلاع نداشتم، اين مبلغ اولين و آخرين باري بود كه پرداخت كردم. در هنگام رانندگي با كاميون سنگين هم اصلاً جريمه نشدم البته همسرم در برخي مواقع به دليل سبقت غيرمجاز مجبور به پرداخت جريمه شده است.

در جاده راننده‌ها برايتان مشكلي ايجاد نمي‌كنند؟

يكبار در جادهء شيراز در حال حركت بودم كه يك دستگاه كاميون در جاده حركت زيگزاگي داشت شوهرم گفت از آن كاميون فاصله و يا سبقت بگيرم، من هم وقتي ديدم جاده باز شد سبقت گرفتم. در ابتدا آن كاميون به من راه داد اما در ميانهء راه وقتي متوجه شد كه زن هستم ماشينم را به سمت خاكي جاده منحرف كرد و شوهرم كه شاهد ماجرا بود عصباني شد، بالاخره چون به كار تسلط داشتم، آن كاميون عصباني را رد كردم.

تا به حال دعوا هم كرده‌ايد؟

يكبار زماني كه از مرز ايران خارج مي‌شدم براي انجام امور اداري ترخيص از مرز تركيه در صف كاميون‌ها ايستاده بودم. كاميون شوهرم نيز چند كيلومتر پايين‌تر از من بود.براساس نوبت يك كاميون ترك و يك كاميون ايران به ترتيب از مرز ايران خارج مي‌شدند.

 نوبت من كه شد پليس اشاره كرد كه بيايم جلو، ناگهان كاميون كناري من از صف ترك‌ها از روي لجبازي يا حسادت به تصور اين‌كه من تنها هستم از من سبقت گرفت. پليس متوجهء اين حركت رانندهء ترك شد و حق را به من داد.

از مرز كه بيرون آمديم در امتداد يك جادهء باريك بيرون از مرز ناگهان يك كاميون از پشت سرم به سرعت در امتداد من حركت كرد، راه را باز كردم تا رد شود كه متوجه شدم رانندهء كاميون همان رانندهء‌ترك است و به من نيشخند مي‌زد، او مي‌خواست به پايين جاده منحرفم كند به طوري كه از كنار آيينهء كاميونم رد شد و آينه را شكست، در اين لحظه شوهرم به من رسيد و از مهلكه نجاتم داد. البته دعوا به معناي آن‌چه در ذهن شماست نداشته‌ام.

براي يك زن رانندگي در داخل كشور راحت‌تر است يا خارج از كشور؟

رانندگي در خارج از كشور راحت‌تر است. در داخل، برخي آقايان چشم ديدن رانندگي يك خانم با اتومبيل سواري را ندارند چه رسد به اين‌كه يك زن راننده كاميون باشد. در كشورهاي اروپايي مانند آلمان، اتريش، مجارستان و روماني مردم با احترام با من برخورد مي‌كنند.

يادم مي‌آيد در مرز روماني يكبار پس از بازرسي كاميون، ماموران فكر كردند كه من يك توريست هستم اما وقتي خودم را معرفي كردم آن‌ها بسيار تعجب كردند. هيبت يك زن ايراني در لباس مكانيكي و كلاه براي آن‌ها جالب به نظر مي‌رسيد.

برخي فكر مي‌كنند، زنان از عوامل اصلي تصادفات هستند، آيا اين تصور درست است؟

در گذشته تصور مي‌شد زنان در رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي كوتاهي مي‌كنند اما امروزه شاهد اين هستيم كه زنان با رعايت كامل قوانين راهنمايي و رانندگي حتي بهتر از مردان رانندگي مي‌كنند و در اين زمينه فكر مي‌كنم حسادت مردان است كه با اذيت و تمسخر زنان نمي‌خواهند قبول كنند كه زنان خوب مي‌رانند.

در ايران چند زن ديگر در اين شغل مشغول به كار هستند؟

شنيده بودم كه يك خانم در سال‌هاي قبل از انقلاب و كمي در دوران پس از انقلاب در اين بخش فعاليت مي‌كرده، اما تا جايي كه مي‌دانم هيچ زن ديگري در حال حاضر به غير از من در اين حوزه فعال نشده است. بسيار افتخار مي‌كنم كه به عنوان يك زن در اين كار سخت شركت دارم.

شما هم آهنگ‌هاي قديمي گوش مي‌دهيد؟

بله! آهنگ‌هاي قديمي مرا به ياد دوران كودكي و پدر و مادرم مي‌اندازد.

اگر وزير راه بوديد براي جاده‌ها چه كاري مي‌كرديد؟

اگر وزير بودم دستور مي‌دادم تمام دست‌انداز و چاله‌هاي جاده‌ها را درست مي‌كردند زيرا در برخي اتوبون‌ها و بزرگراه‌ها چاله‌هايي وجود دارند كه تمام ديفرانسيل و صفحات كامپيوتري ماشين را به هم مي‌زند. به نظرم سرويس‌هاي بهداشتي مناسب نيز در جاده‌ها وجود ندارد كه بايد در جاده‌ها و پايانه‌هاي كشور احداث شود.

 

 

***********************************************************************

###############################################################

*********************************************************************

خوب عالی بود اگه این زن دومی هم داشت می گرفتمش!!!!!!!!!!! باجازه قبلي از مهسا جونم!!!!!

بد نیست درباره این کامیون ها که شب روز درجاده ها بابارهی سنگین بدون خستگی درامتداد جادده ها حرکت می کنن بگم... از بچه گی یادمه علاقه شدیدی به این کامیون ها داشتم ...

 

 كشنده ها نيز عضوي از خانواده هاي كاميون ها مي باشند معروف ترين شركت هاي توليد كاميون  توي ايران شركت ولوو سايپا ديزل اف هاش بي12(سلطان جاده ) ،بنزاكتروس ،رنو يارنولت فرانسوي يا(عروس جاده)،كاماز روسيۀ،هوو چين؛اويكو...

همه ي اين شركت ها كاميون هاي كمپرسي،كشنده ها تك محور و جفت محور،اتاق چوبي...

توليد دارن كه ميان اين ها ولوو به خاطر داشتن زيبايي؛كيفيت بيشتر،امنيت،امكانات داخلي مانند سيستم موقيت ياب جي پي اس،استارت هاي كامپيوتري،اعلام وضيعت ديجيتال كامپيوتري ،دنده هاي اتوماتيك و داخل كاميون كه مثل ويلاهاي ولنجك تهران همه امكانات دارن كه واقعا تحسين برانگيز است.

 

 

عكس بالا همين اف هاش بي 12 سايپا است كه جاده هاي ايران ... و به خصوص  جاده هاي مرزي درتسخير آنهاست اين عكس پسر داييم كه راننده سنگينه ازماشين رفيقش هست گرفته مي گفت چهارمليون فقط پول رينگ استيل شو داده!!!!

راستي اينجا پاركينگ اداره پست مركز كل ايران چهارراه لشكر تهرانه!!!

خدايش خدايي خدا ستايش داره كه به انسان همچين عقل كاملي داده برا خلق ابزار...

راستي كاميوني كه (آقاي) فاطمه رجبي كنارش ايستاده بنزه كه احتمال زياد بايد آكتروس باشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:44  توسط رضا | 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com نوروز باستانی بر شما مبارک باد بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com این هفت سین زیبا را برای شما دوستانم آرزو دارم بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

1) سلامتی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

2) سعادت بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

3) سربلندی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

4) سروری بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

5) سخاوت بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

6) سر افرازی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

7)سر آمدی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com نوروزمهسا جونم مبارک بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com با آرزوی دوازده ماه شادی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com پنجاه و دو هفته خنده بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com سیصد و شصت و پنج روز سلامتی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com هشت هزار و هفصد و شصد ساعت برکت بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com پانصد و بیست و پنج هزار دقیقه دوستی بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com سه میلیون و صد و پنج هزار ثانیه عشق بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com سال نو را به همه عزیزانم تبریک می گویم  و محصوصا مهسا جونم بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 
 
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 19:5  توسط رضا | 
به نام خدا...

قرار بود بيام  عيد رو به بعضي ها تبريك بگم ولي خوب...

نمي دونم  تا حلا محكوم شديد؟ تا حالا  به جرم  دزدي كسي رو اعدام كردن؟؟؟  بدون اين كه اجازه ي  دفاع از خود رو بدن  حكم براتون بريدن؟؟       خدا رو شكر كه نشدين.يكسال رفاقت كن چيزي كم نذار به احترامش قيد خيلي چيزا رو بزن به كسي نگاه نكن  بگو كه دوستش داري اونم عاشقت باشه توي دور ترين نقطه ها  به يادش باشي به خاطرش راه ها رو طي كن برا ديدنش بري شبا بدون شب بخير نخابي  هنگام دلتنگي ها  اغوش گرمي برا دلت باشه و هزاران...


 اون فقط اذواج ميخاست...

حرف منو به جر پسرا هيچ دختري نمي تونه بفهمه ...

تهيه يه زندگي  به اين اسوني نيست  اردواج يعني مسوليت در مقابل همسر  چرا چيزي نداري بايد اوني رو كه دوستش داري بياري به ظاهر خوشبختش كني ولي با فقر نداري موهاي سر خودتو  اونو سفيد كني؟؟؟؟؟؟؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟


چرا دخترا اين نمي فهمن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من به كسي بدهكار نبودم نيستم  من رفاقت ميخاستم پاش بودم... تو زندگي از بچگي آزرو داشتم اول  نياز ها رو تكميل كنم  بعد ...     اره من  اخلاقي دارم كه از زن كرفتن  بدم مياد  حتي اون  عزيز ترينم يعني... باشه. من ميدونم كه مرد زندگي نيستم  پس چرا با چشم باز  بايد خودمو  با عزيزم به چاه بندازم تا اخر عمر؟؟؟  

بعد از اين اينكه رو ازدواج كليد كردي منم اخلاقم عوض شد...  مگه يادت نيست موقع رفاقتمون چه ها كه نمي كرديم...     احساس مي كنم وقتي تنهايي بيشتر بهم تكيه ميكني تا كسي  مياد بعدش ميخايي خودتو تحميل كني.من به وبم نهايت ماهي دوبار بيام  نمي دونم  از كجا دختري پيدا شده  برام نظر خصوصي گذاشته  به خدا نمي دونم چند ماه پيش بوده تاريخ داره بايذ ببينم ... اصلان يادم نمياد بهش چي گفتم  اصلان من ازش با يه نظر خاستم كه زنم بشه  ديگه بيشتر ازين كه نيست...

اين همه اسم بعضيا رو تو وب اوردم كوره نمي بينه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اينقد احمقم كه ميدونم بعضيا يه وبم ميان مي بينن بخام همچين كاري كنم؟؟؟؟؟؟؟

من پس  وبم رو پسر دايي هام هم دارن...

من نمي تونستم تو با ياهو مسنجر اين كارو كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمي تونستم با يه ايرانسل مادر ملت رو پايين بيارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمي تونم 5 دقيقه سر كوچه وايسم 30 تا مخ بزنم؟؟؟؟؟؟؟

من نمي تونستم اون نظر هارو  پاك كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمي تونم وب جديد درست كنم بعد  اين كارا رو كنم؟؟؟؟؟؟؟

 هزاران من ....



ولي هيچكدوم ...


 گناهي نداري چون منم يكسال پيش تو وب باهات اشنا شدم

چه فايده ... فقط يادمه يه نظر بهش دادم  متنش يادم نيست... شايد بگي چرا يادت نيست؟؟؟؟؟ چون چند ماه پيش بوداااااااااااا



خوب هميشه خاستي بازي دست تو باشه...

به خيانت محكوم شديم...     

                                 به همين سادگي...

 

   از يه مجرم اعدامي اخرين خاسته شو ميپرسن 


                                                         از رضا اينم پرسيده نشد...


مهم نيست... بلاخره خدايي هست... برا بعضي...يا نظر مي ذارن  كسي چيزي نميگكه...

بايد تو بدوني كه عاشقي  كار هر كسي نيست  تموم شدنيست ويدشو ميدادم...



عيد تبريك گفته شد   

                    حكم بريده شد...

                                     

                          هيچوقت نمي خاستم  نفرينت كنم

                          اما كاري كردي موقع اذان بغضم تركيد

                         با دلي پر از درد نفرينت كردم  مامان و

                         داداش جونم  همه نفرينت كردن برو خدا

                          به دادت برسه...




اين هارو دلي گفت كه يك سال براش سلطاني بودم...

همون چشمي كه يكسال اشك ريخت...

       

                                       و يادم نميره همون لبي با گريه  ميگفت:

                                       رضا بي تو نمي تونم  بي تو ميميرم...                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:57  توسط رضا | 

به نام خدا

سلام  مهسا جونم



روزگاري كه گذشت  معلوم نشد كي اومد



سادگی همیشه ضربه می خورد


و عشق پاک یک دروغ محض بوده است


در نگاه شرمگین اینه


باز


خاطرات روزهای دور


روزهای مانده در غبار را گیج و مات به جستجو نشسته اما


دستهای مهسام  همیشه گرم بود


حرف های تو


یک دریچه رو به زندگی برای رضا گشود


و من روزها به عشق تو


به عشق حرف های ساده ات


و چشم های ساده ات


و خنده های ساده ات


غرق نور می شدم


شاد و پر غرور می شدم


از سیاهی زمین دور می شدم


روز ها گذشت .....!!





اشکاتو پاک کن رضا


گاهی باید بازی رو باخت


اما اینا یادت باشه


باز میشه زندگی رو ساخت

 * اشک *   بهترین  پدیده ی  

                            دنیاست

         ولی تا زیباترین  چیزها رو از انسان نگیره

         خودشو  تقدیم نمیکنه ...

 

خوب مهسا جونم يه چيزايي يادم افتاد يادش بخير ...   عيد پارسال بود  با دايي اومدم ساري  يادته...

اومدي جلو در  تو ماشين فقط تونستيم همو ببينيم ... اي ... واقعا دلم  گرفت  لبخندت هنوز يادمه.

همه چيز اون موقع شروع شد  بازي عاشقانه. بعدش قم بودم توماشين  زنگ  زدي  جمله اي  كه هرگز  ازيادم نميره گفتي  ((( تو با دلم  چيكار كردي؟؟؟؟؟؟)))  شروع عاشقي رو مژده دادي الان يك سال داره ميگذره ...

هنوز  هواي دلنواز  كوچه خاكي ... نم هوا  اون انتظار  پاك تپش هاي قلب  كه  براي اولين ديدار  بود 

يادمه...



ميگم كه دوستت دارم ...  مهسا









عكس بي ربطيه  ولي خوشم اود ازش


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:22  توسط رضا | 

به نام خداوند  مهربان...

سلام به همه ی بچه ها

مخصوصا...

.

.

.

.

مهسا جونم...

عکسای وزن سبک که اپلود کردم...

 

 

 

 

خوبی مهسا جونم ؟؟؟  الان منتظر بسته ام ....

 

اینم داداش سعیدم...       لاشخوری برا خودش...        متخصص مخ دختر زن...

هر روز اخراج از مدرسه...   پیچوندن موتورم...               رد و بدل انواع سی دی مبت...!!!!!

ضبط صدا و مزاحمت تلفنی...   

 

اینم داداش سجادم...

فقط میتونم بگم  خیلی گشاده!!!!!!!!!

راستی تو  محل برو بیایی داره!!!  سعید مون هم تو لاشخوری شبیه شه!!!           

 چاکر شیم  اخه  به دردم می خوره....

الانم رفته اردبیل بگرده...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:39  توسط رضا | 
به نام خداوند زیبایی ها...

سلام الان بهات حرف زدم گفتم که ابن اهنگو بشنو... گفتم صداش میاد؟ گفتی اره...

آذری بود  دلم تو این چند روز خیلی ... نمی دونم اونروز واقعا تصمیم به ترک کردنت گرفته بودم.کاش زنگ نمی زدی مهسا کاش گریه نمی کردی کاش... کاش جواب نمی دادم...

نمی دونم ای خدا...

عکسات تو ذهنم مجسم میشه احساس میکنم الان مقابلم ایستادی... تا دستامو باز میکنم که بدویی بقلم می بینم که نیستی...

 

 

هر وقت دریا رو می بینم  دلم برات پر میکشه... همون عکسی که کنار کنده ی درخت دم غروب وایستاده بودی ...

بعد یه سال حر فای بینمون بی معنی اند...

 

بایه سیب کوچولو زندونی زمین شدیم 

                                   از بالا پائین پریدیم و قفس نشین شدیم

روی ابرا خونه داشتیم اما دست روزگار

                              به زمین کشیدمون به این همیشه بی بهار

با یه بغض آشنا شدیم مسافر زمین

                            ما و بی همزبونی سکوت و چنتا نقطه چین

تنها موندیم و تو تاریکی دلامون خالی شد

                              روی ابرا را می رفتیم زیر پامون خالی شد

اون بالا جوابمون کردن و با دست خالی

                                       پائین اومدیم به امید بهشتی خیالی

اما آسمون اینجا روزا رنگ ماتمه

                             شباش از جنس سکوته از عشیره ئ غمه

چمدونمون و وا کردیم و بارونی شدیم

                                 توو جهنمه همین عشیره زندونی شدیم

حالا عمریه توو بهت جاده ها مسافریم

                          از همون راهی که اومدیم یه روز میشه بریم

آخر قصه  ازاین سیاهی بیرون می زنیم

                           دوباره جون میگیریم قفل صدا رو می شکیم

یه شب از تنهائی از دوباره ها پر می کشیم

                              روی میله ئ قفس عکس کبوتر می کشیم

پای آسمون و توو تنهائی ها وا می کنیم

                                        با ستاره ها دوباره راهو پیدا میکنیم پس دستامو بگیر مهسا پیش خدا بریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:0  توسط رضا | 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و

به جز تو كسي لايق اين قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ

كسي هست كه عاشق و ديوانه تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،

و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه

مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو

توانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم كرده اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ،

با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه

دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!



                                                                                                                    گل رز

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 5:57  توسط رضا | 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 5:55  توسط رضا | 
 

 
 
 
 
 
هجوم حجم دلم را شكسته چشمانت

به جرم دفتر شعري كه بسته چشمانت

به جرم دفتر شعري پر از سكوتي تلخ:

قرار فاصله‌هايي كه بسته چشمانت

 

الف و لام و ميم، ابتداي عشق ماست

خدا به روي لبانش، صداي عشق ماست

اگرچه اول راه است و من دلم تنگ است

قسم به نون و قلم، اين صفاي عشق ماست

 

عجب مدار تو از حرف مبهم مردم

چرا كه سيب بهانه است و خوشه گندم

گناه اول آدم، دو چشم حوا بود

و دست وسوسه‌اي تا هميشه سر در گم

 

زبان فاصله‌ها را ... نگو نمي‌فهمم

صبوري شب يلدا ... نگو نمي‌فهمم

پر است گوشم از اين واژه‌هاي تكراري

قسم به خالق يكتا.  نگو نمي‌فهمم

 

چقدر فاصله‌ها را نفس نفس بزنم

چگونه بال و پري در دل قفس بزنم

سكوت واژه خوبي است، ولي نمي‌خواهم

كه سي جزء دلم را به هيچ‌كس بزنم

 

بخوان به نام حضرت والاي عشق و جنون

بخوان كه از غم دوري تو شدم مجنون

بخوان كه تا ته دنيا شاه‌بيت من شده‌اي

بخوان به حرمت قرآن،  به حرمت زيتون

 

دوباره آخر شعرم رسيده باز انگار

دوباره اين دل يلدا و اينهمه تكرار

شبي كه شدت چشمت مرا هوايي كرد...

 

 

گل رزم  در دستانم میگیرم تورا ...    میبویم تو را ...

                                                                                         شاید  در تنهایی هایم  تو باشی...

 

 

 

منو ببخش...  الان که دارم می نویسم تو پیام دادی که  دلتنگ خاستم بیام پیشت  ولی ...اره فاصله ها...

 

 

                                                                                                          امضاء: رضا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:52  توسط رضا | 

  تولدت مبارک








سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام رضااااااااااااااااااااااااااااااجوووووووووووووووووووووووووووووونم
وای امروز خیلی خوشحالم...
بچه ها امروز یه روز خاصیه...
یه روز خوب...
.
.
.
.
.
.
.
.
اگه گفتین امروز چه خبره...
بدویین...
زود زود...
تموم میشه هاااااااااااااااااااااااااااااااا
.
.
.
.
.
بچه ها امروز تولد رضا جونمه... 
اومدم جشن بگیرم...
کیا میخان بیان...
.
.
.
.
زود باشین ...

خوب اول اهنگو بزارم تا بچه ها آماده بشن


جشن تو  جشن تولد تموم خوبیاست...
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست...
تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک
امشب شب ما غرق گل و شادیو شوره...
از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره...
امشب خونمون پر از طنین دل نوازه...
این کوچه پر از نوای دلنشین سازه...
عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه...
زندگیم با بودنت درست مثل بهشته...
توخونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک...
عزیزم دوست دارم تولدت مبارک تولدت مبارک
امشب تو ببین چه شوروحالیو صفایی...
راستی که گل سر سبد محفل مایی...
امشب رو لبا گلهای خنده واسه ی توست...
آرزوی ما بخت بلند در طالع توست...
عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه...
زندگیم با بودنت درست مثل بهشته...
توخونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک...
عزیزم دوست دارم تولدت مبارک تولدت مبارک

خوب همه اومدن...



وای وای چه حالی میده امروز...
حالاااااااااااااااااااا دست دست...
دستا شله هاااااااااااااااااااااااااااااا
آها حالا شد...دست دست...
حاج رضا باید برقصه...
وای گلم با تو هستن...
بلدی برقصی...
بیا باهم برقصیم تا کف کنن...
اهاااااااااااااااااااااااااااا وای وای وای ...
بچه ها جای اونایی که نیستن خالیه...
همه اومدن وسط دارن میرقصن

اهاااااااااااااااااقرش بده


رضا اینارو اینجا خلوت کردن

دست دست...بریم خونه اقدس...
بچه ها صبر کنین دارن در میزنن...
صدای آهنگو کم کن...
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای


سلام...
ببخشین دیر اومدیم...
تو ترافیک موندیم...
ببخشین...
خواهش میکنم..خوش اومدین...بفرمایین

 


عزیزم حالا باید شمهارو فوت کونی...
تولدت مبارک گل پونه...
گل عزیز من یکی یدونه...
همه ترانه هام پیش کش چشمات...
دلم میخاد فقط از تو بخونه...
حالا نوبت فوت کردن شمهاست...
میدرخشی تو جم مثل یه الماس...
همه بگین مبرک ایشاالله...
تولد تو جشن همه گلهاست...
تولد تولد تولدت مبارک...
دلت شاد و لبت خوش چو گل پر خنده باشی...
بیا شمع هارو فوت کن که 100سال زنده باشی...
1
2
.
.
.
3
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
حالا کیکو ببر گلم...
2تایی...
باشه...
دستای هر دومون رو چاقو...
باهم کیکو میبریم...
وای چه رمانتیک و عاشقونه بود...
من با انگشتم یخورده کیک تو دهنت میزارم...
رضا بچه هارو...دارن چیکار میکنن..
ندید بدیداااااااااااااااااااااااا
خوب حالا تقسیم کنیم به همه بدیم...
ایشاالله خدا بهم عمر بده که هر سال برات تولد بگیرم...

خوب حالا کادوها رو باز کنیم...

اول ماله من...
صورتتو بیار جلو  ... 

اهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 


وای دستهارووووووووووووووووووووووووووو
مرسی بچه ها...
این اولین هدیه ام بود...
اون یکی خصوصیه...
وای بچه ها چرا اینقدر زحمت کشیدین...
ایشاالله جبران کنیم...

خوب تولد تموم شد...
منم برم گلم...
دوستت دارم قد تموم ستاره های آسمون...
ببخش اگه آپ جالبی نشد...
دیشب میخاستم این اپو بزارم...
اما کارتم غافلگیرم کرد...تموم شد زود...
خیلی دوست دارم...
دعا میکنم مشکلاتت حل شه گلم...

منو هم ببخش که خیلی اذیتت کردم و میکنم...
اما ای کاش امروز کنارت بودم...
هدیه تولدتم آمادست...
در اولین فرصت پست میکنم...
فدای تو و اون قلب نازت...
بای گلم...


راستی یه معذرت خواهی به شما ها که دعوتتون نکردم

به خدا از ساعت 10 صبح تا 6:30 غروب نشستم تا این اپو ارسال کنم

نمیشد

سرعتم افتضاح بود...

بعد اینکه بزور ارسال شد عکساش نیفتاد...

نمیدونین پدرم در اومد هی مینوشتم پاک میشد...

اصلا اون روز داغون شدم...

خلاصه شرمندم...

ولی فرداش خیلی حال داد...

جاتون خالی بود...

وای گلم...

رضا کوچیکه بای

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ببخشید یادم نبود...


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:43  توسط رضا | 

 

به نام افریدگارم...

سلام

به دوستان  و مهسای  عزیزم

 

خدایا ،وقتی بار امانت خود را به من دادی ،کوله پشتی ام از عشق لبریز شد و فرشته ها با تعجب نگاهم کردند.حال شانه هایم از کوهستانهای پر برف سنگین تر است و اگر چراغ لطف تو پیوسته روشن نباشد ،هرگز نمیتوانم این بار را به مقصد برسانم.

خدایا ،من در نفسهای تو زندگی میکنم و وقتی شبنم،دمادم بر سر گلها می نشیند،برای باغچه ها شعر میگویم.من هر شب از پلکان مهتاب بالا می روم و دستم را به لبه ی ایوان ملکوت میگیرم ،بلکه تو را بهتر ببینم.

خدایا ،گاهی آنقدر خودم را گم میکنم که نمیتوانم تو را پیدا کنم و آنقدر تاریک می شوم که روی ماه تو را در جوانترین چشمه هم نمی بینم و گاهی آنقدر زلال و روشنم که عطر تو از درز همه ی درها و پنجره ها به مشامم می رسد و می توانم تو را مثل یک شاخه گل سرخ روی تاقچه بگذارم و تماشا کنم.می توانم رد مهربانی تو را روی گلابی ها و ریحان ها ببینم و نام خوب تو را از گنجشک های عریان بپرسم.

خدایا ،گاهی با خود می گویم چرا یک درخت به دنیا نیامدم،یک سپیدار سرسبز؟چرا شبیه شمع نیستم و سراپا نمیسوزم ؟چرا مثل دریا موج بر نمیدارم و مانند پرنده ها اوج نمیگیرم؟چرا در آغوش کلمه ها نمی میرم؟

خدایا گاهی آنقدر به تو نزدیکم که میتوانم کهکشان را با همه ی ستاره هایش در اتاقم جا بدهم و گاه آنقدر از تو دور می شوم که همهمه ی گلها را نمی شنوم و برگهای مرده ی خیابان را نمی بینم.

خدایا،دستم را بگیر و با خودت به باغهای رو به باران ببر!من نمیخواهم از عقربه های ساعتم عقب بمانم .من نمیخواهم در پیاده رو های ابری دنبال صدای صاف تو بگردم.

خدایا،دلم میخواهد در گوشه ای دنج،از رنج مقدس آدمها بنویسم و دعا کنم اشک های گرم عاشقان به دریایی که از کنار دستهای تو می گذرد،بریزد.

 

تمامی کلماتم را به خدا میدهم و هم صحبت او می شوم...

عشق همان عشق اوست که مشتی خاک را بدل به نور می کند...

تو مشت نوری در دستان خداوند،تو بهانه ای،بهانه ی عشق،بهانه ی سوختن،تو از انسوی خورشید امده ای،از خاک و دستان خدا نور گرفته ای...

تو ار اینه ها و لالایی الهی امده ای که نفست گرم نمی کند می سوزاند...

کیستی تو؟از کجا اغاز شده ای؟تو از کدامین قصه امده ای؟پایان قصه من...

تو کجایی؟انجا را نگاه کن...انتهای ابدیت را می گویم...انجا که خورشید هم رها می شودانجا که حصارها می ایستند.از انجا که اسطوره های کهن می گریند.می دانم پایان قصه اشک است.اشک دریاست...

تو دریایی و من تشنه ام.پایانی از این قشنگ تر دیده ای؟تو در صبوری من اشتیاقم را نمی بینی...

 

 

فصل پاییز اومد باز...

 

                        نفرت دارم ازش....

              

                                              مخصوصا در فراق  رفیق...

 

 

به زبان  ترکیه ای...

                                    allahem san sen tak umudom . sen ses ban sho donyada yashamam

 AMA SEN GALMADDN .yena payez galde  

     

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:24  توسط رضا | 
 

به نام او...

 

 

يه اتاقي باشه گرمه گرم ...

 روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ...

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم  مهسا چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم مهسا برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... قصه های تنهایی هات دل تنگیات ...عاشقیمون... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني  رضا مي‌خواد رگشو بزنه ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارلی ابی روشن  پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ...  مهسا قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ...  مگه نه؟حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو رضاتو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ...  همون چشمایی که کنار دریا بودیم  برا رضاش  گریه کرد... منم با انگشتام  اشکاشو پاک کردم... همون چشمای سیاه...                  نگاهت به چشمای  قهوه ای می افته یادته  بوسیدیش؟

 صورتت رو می زاری روی صورتم... اشکات رو گونه هات... برات مجسم میشه کنار دریا کنار همون تک درخت  لب ساحل ... دنبال هم می دویدیم  لب های همو می خوردیم ...  عکسامون...  نوشته  هامون... سرت رو مگذاشتی روی شونه هاش...دستای  خونی رضا تو  می گذاری روی گونه هات ولی حیف  دیگه نمی تونه اشکای گونه هاتو ...          مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ...  رضا دیگه نیست که بهت بگه گريه نکن ديگه خب؟

دلم مي‌شکنه...

                  نشکنش خب...؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:33  توسط رضا | 
داشتم مینوشتم این اهنگ هم رو گوش میکردم...
گفتم بنویسم. خیلی این اهنگو دوست دارم.همیشه باید گوش بدم...
نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری
تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری
چشمهای من خشک شد به در
حالا کی بی وفا تره
بالو پرش دادم ولی دیگه واسم نمیپره
اینو بدون دستای من گرمی دستاتو میخاد
تو رو به عشقمون قسم اون روزها رو یادت بیار
حتی دیگه خدامونم به دادمون نمیرسه...
گریه نکن که دستمون به دست هم نمیرسه
تو رو خدا بهش بگین صبر منم سراومده
خدا بگوبه من چرا خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو از کسو ناکس میگیرم...
بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم
اخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمیزنه
میگن یکی تو قلبشه جونمو آتیش میزنه
فقط خدا ازت میخام دست توی دستاش بزارم
جزء آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم...
بازم میگم دوست دارم
کاش عشقمون جون بگیره
برگرد بیا به کلبمون تا سر و سامون بگیره
ببخش اگه قسمت نشد توی چشمات نگاه کنم
یا سر رو شونت بزارم
اسم تورو صدا کنم
تو هم منو بزار برو
اما بدون رسمش نبود
جزء تو اخه کیو دارم
دلیل رفتنت چی بود
اون که نخاست پیشم باشی
باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو
جواب قلبمو بده
حتی دیگه خدامونم به دادمون نمیرسه
گریه نکن که دستمون به دست هم نمیرسه
تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده
تو رو خدا بهش بگین صبر منم سراومده
خدا بگوبه من چرا خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو از کسو ناکس میگیرم...
بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم
اخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمیزنه
میگن یکی تو قلبشه جونمو آتیش میزنه
فقط خدا ازت میخام دست توی دستاش بزارم
جزء آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم
بازم میگم دوست دارم
کاش عشقمون جون بگیره
برگرد بیا به کلبمون تا سر و سامون بگیره

 

حداقل وقتی داشتم حرف میزدم...یه سری تکون میدادی...حرفامو میشنیدی..
دیگه خسته شدم از بس فقط گفتم...و چیزی نشنیدم...
اما بازهم میخام بگم...
ولی چیزی نمیخام بشنوم...

وبه روم میشستی..دستات تو دستام بود..نگاه چشمات به چشمام بود...

 

اره منم ...

                                                                                

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:31  توسط رضا | 

تا توانی دلی بدست آور...

دل شکستن هنر نمیباشد..         

 

گل رز             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:8  توسط رضا | 
 

به نام خداوند...

سلام به دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه .

اومدیم رسیدیم... ممنون از تون که به کلبه ما سرکی می کشیدین سری به ما می زدین.

ماه رمضون هم رسیده بهتون  تبریک میگم البته برا روزه خوراش که فرقی نداره. خوشحالم که مهسام با دوستاش بوده و تو این مدتی که من نبودم  به هم سر میزدین ممنونم ازتون .چشام درد میگیره زیاد نمی تونم بتاییپم .

گلم از تو هم ممنونم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط رضا | 
سلام به همه شما دوستای گلم...
حاج رضا سلام...
اومدم تا آخرین آپمو تو این وب بنویسم...
بچه ها رضا دیروز از مکه اومد...
اما چه ساعتی رو نمیدونم...
اما از بیرون بهم زنگ زد...ساعت 3:30
من داشتم ترانه مادری نگاه میکردم...
گوشی کنارم نبود...نفهمیدم...
من از اون وقت تا حالا چشم از گوشی برنداشتم...
همچنان منتظرش بودم که زنگ بزنه...
اما هیچ خبری نبود...
خودم چند بار به گوشیش زنگ زدم...اما خاموش بود...
با خودم گفتم...الان سرش شلوغه...فامیلهاش...دوستاش..کنارشن...
آخر شب حتما زنگ میزنه...
اما باز هم خبری نبود...
باور کنین...به اون خدا...تا حالا منتظر زنگش بودم...
الان که دارم مینویسم ساعت 4:45 دقیقه صبح...
اصلا نمیتونست سحری بخورم...غذا از گلوم پایین نمیرفت...
فقط یه لیوان چایی خوردم...
خدا بخیر کنه...چه طوری تا اذان تحمل کنم...
همین الان گرسنم شده...بگزریم...
آخه اون که منو میشناخت...
با اخلاق و روحیاتم که آشنا بود...
پس...پس...چرا...
یعنی وقت نکرد...یه زنگ کوچولو بزنه...
من معتقدم که آدم نباید عشقشو فقط برای لحظات تنهاییش بخواد...
اون یادی ارزش داره که سرت شلوغه و با دوستاتی...
نمی بخشمت...
تو که میدونستی من منتظرت بودم...

بچه ها دوست دارم نظر شما رو بدون...
حق با منه یا با اون...
خواهش میکنم درست قضاوت کنین...
این مدتی که رضا نبود...
من تو وبش سنگ تموم گزاشتم...
باور کنین وب خودمو کمتر آپ میکردم...

جا داره اینجا از همه عزیزانی که تا این مدت پیشم بودن..و با نظراتشون وب مارو منور کردن تشکرکنم...ممنونم از همتون...

راستی دوست دارم نظراتتونو تو وب خودم ببینم...

www.gole-rozezard.blogfa.com

یه کلبه ای داریم که تازه درستش کردیم...
دوستای کمی دارم...
خوشحال میشم بیایین و وب منو نورانی کنین...
اگه دوست داشتین منو لینک کنین و بهم خبر بدین...

خوب دیگه باید برم...
دوستتون دارم...

یادتون نرهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نکنه بی معرفت بشین...منو فراموش کنین...
یادتون باشه تا حالا من بودم که به وب هاتون سر میزدم...

منتظرم نزارین...

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای





گل رز                 


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 5:27  توسط رضا | 
   
حاج رضا

خوش اومدی...



سلام به همه شما دوستای گلم...و سلامی مخصوص به حاج رضا...  

:196: قدم پربرکت شما را از زیارت خانه خدا ومدینه منوره خوش آمد میگوییم...حجت قبول حق باشه...

اجازه بدین اول از جمعه و شنبه کمی بحرفم...
جمعه غروب به رضا زنگ زدم گفت:داریم آب زمزم میخوریم..گفت برا تو هم میارم یه قوطی...
بعدش گفت:مهسا میخای خواستتو خودتم به خدا بگی..گفتم آره...گفت:گوشی رو میزارم روبه کعبه..خودتم به خدا بگو...گوشی روبه کعبه گذاشت و من هم از خدا...
وقتی قطع کردم دلم یه جوری شده بود..بغضم گرفته بود...اما سعی کردم خودمو کنترل کنم...اما نشد اشکه اومد...
شنبه ظهر زنگ زدم دوستش گوشیرو برداشت گفت داره نماز میخونه...چند دقیقه بعدش زنگ زدم...کمی حرفیدیم...گفت:امشب پرواز داریم...1شنبه صبح تهرانیم...

خوب منم حالا اومدم اینجا که یه آپ ویزه بزارم...اما اونطور که خواستم نشده...
خلاصه ببخشین...

امروز صبح برمیگرده اما نمیدونم چه ساعتی...
ای کاش منم اونجا بودم و میومدم پیشبازت...
اما عیبی نداره...من مراسم پیشباز رو اینجا برگزار کردم...
کلی هم مهمون دعوت کردم...


 





      گل رز

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 5:40  توسط رضا | 
سلام عزیزم...خوبی...
اومدم چیزهایی که فکرمو به خودش مشغول کرده رو بنویسم...
یادته که ازت خواستم وقتی رفتی زیر ناودون خونه خدا چی بگی...یادت که نرفته....
احساس بدی دارم...احساس میکنم که خدا نمیخواد ما بهم برسیم...احساس میکنم خدا داره به من صبر میده...
اما مطمئنم که ما هیچوقت بهم نمیرسیم...
چند روز که افکارم...رفتارم...طرز فکرم تغییر کرده...نمیدونم چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

رضا احساس میکنم اطرافیانت...زهرا.سعید.دایی...از ابراز علاقه ای که من نسبت به تو دارم...
اشکهایی رو که بخاطر تو و عشق پاکت میریختم...
احساس میکنم این کارهای من...و خود من...مورد تمسخر اونها قرار گرفتم...
احساس حقارت میکنم...
دیشب خوابتو دیدم...خواب دیدم که زنگ زدی و گفتی که دارین میایین شمال...اما من چیزی گفتم که...زنگ زدی باقیشو میگم...

اصلا ولش کن...میگزره عزیزم...
راستشو بخای داشتم میخوابیدم اما فکرم مشغول بود نتونستم...گفتم بیام و اینجا بنویسم...

عزیزم انشاالله 3روز دیگه برمیگردی...میای پیش خونوادت...

راستی برا اومدنت به ایران میخوام یه آپ خوشگل بنویسم...
البته اگه دوباره مخابرات قاطی نکنه...

خوب دیگه مزاحم نمیشم...
دوستت دارم...
منتظرتم...


 گل رز
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 16:37  توسط رضا | 
سلام به همه شما دوستای گلم...
اومدم تا یه خبری رو به شما بدم...
من در حال حاظر نمیتونم بیام و آپ کنم...
انشاالله حاج رضا اومد خودش میاد پیشتون...
البته با اجازه حاجی...ببخشید...
دوستتون دارم...

راستی این وب جدید منه...www.gole-rozezard.blogfa.com 

خوشحال میشم به من هم یه سری بزنین...


گل رز         
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:9  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مانده ام در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
سوختم خاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد...

...رضام 19ساله...



فداي پسر عمو فرزاد كوچولو جون...

پیوندهای روزانه
اس ام اس و جک و مد لباس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آرشیو موضوعی
مطالب جالب
سخنان پرگهر
اکتشافات و اختراعات ایرانیان
زنگ بهداشت
عکس های شاعرانه
مطالب لازم دانستنی کامپیوتر
پیوندها
گل رز(مهسا)
ياور نوري
بهروز نوري
خسته از عشق های دروغین
حرفای دل
خموش
از یاد رفته
::عکس هاي زیباترین زن دنیا::
عاشق عشق
خیلی نامردی
خیانت
۩ رازهایی مهم درباره مردان ۩
*دانلود نرم افزار و بازی*دنیای ترفند موبایل و کامپیوتر*کدهای قالب و جاوا اسکریپ*
اس ام اس و جک و مد لباس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
http://www.clickchi.com/index.php?refer=san30z